محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

795

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

گروه كه با او بود عاصى شد . و حجّاج پسر اشعث را به حرب او فرستاد . پسر اشعث او را به هزيمت كرد و به كرمان همى بود . پس حجّاج را خبر آمد كه عبيد الله بن [ ابى ] بكره به سكستان بمرد . حجّاج عهد به پسر اشعث فرستاد و سپاهى گران به دو فرستاد و دو بار هزار هزار بار درم هزينه كرد ، جز آنكه به روزى عطا داد . و اين سپاه برفتند و از نيكويى و تمام سليحى كه بودند ، مردمان آن سپاه را جيش الطواويس خواندند يعنى به طاوسان مانند كردند . و حجّاج نامه نوشت به پسر اشعث و او را به حرب رتبيل فرمود شدن . و سال هشتاد و يك اندر آمد و عبد الملك بن مروان پسر خويش را به قاليقلا فرستاد با سپاه . او برفت و حرب كرد و قاليقلا بگشاد و با غنيمت بسيار بازآمد . و چون عبد الرّحمن بن محمّد نامه نبشت به حجّاج بدان راى كه او ديده بود با رتبيل ، حجّاج نامه را جواب كرد و گفت : بدانستم آنچه گفته بودى و ليكن نامهء تو نامهء كسى است كه هدنه كردن دوست دارد . [ من ترا عاجز و سست راى يافتم به حرب كافران . گفتم مكن و برو به حرب رتبيل و هيچ جاى درنگ مساز و در غزو تقصير مكن و به زودى از كار دشمنان بپرداز ] و مردمانى كه دشمن خداى عزّ و جلّاند و آن مسلمانان و كارى نكردند چنان كه تدبير و راى تو به كار تو . چون نامه به تو رسد آنچه گفتم اندر كار دشمن بكن و زمينها و حصارهاشان ويران كن و غارت كن . و آن نامه بفرستاد . و سبك نامه اى ديگر بنوشت و به دو اندرون ايدون گفت كه آن مسلمانان كه با تواند بفرمايى تا كشت و كار كنند بدان زمينها اندر كه بگرفتند و آنجا مقام كنند . و بگوى ايشان را كه آنجا سراى كنند تا آن گاه كه خداى عزّ و جلّ فتح دهد . و نامه اى ديگر نبشت و گفت : آنچه من ترا گفتم از خاريدن سر تا آن حرب دشمن پيش گير و هر چه بتوانى كردن بكن ، و اگر نه محمد اسحاق كه برادر تو است دست باز ندارم . و صلاح شما بغايت دوست دارم ، و مرا اندر شما و دشمن چنين و چنين راى بود . چون اين نامه به عبد الرّحمن بن محمّد بن الاشعث رسيد ، گفت حجّاج همى خواهد كه من هلاك شوم كه بدين شتاب همى فرمايد . و او را جز اين مقصود ديگر